شعر اول
صدایم می کنی
پیامبر کوچک
فکر می کنی
مدام تو را نصیحت می کنم
و خیلی اتوکشیده ،دوستت دارم
گاهی
عصا قورت داده ترین زن دنیا
اژدهایی می شود
که تو را می بلعد و
دوباره آرام می گیرد
و حتم داری که در این آرامش
معجزه ای رخ داده است
***
از این همه مجادله خسته ام
دلشوره دارم
مدت هاست از ترس ، پیامبر کوچکی را
تنها ،در رودهای تنم
رها کرده ام
-----------------------------------------------------------
شعر دوم
دستانم را قاب گرفته ام
دور نگاهی که از در گذشت و
روی طاقچه خاک می گیرد
مدت هاست دست و دلم به کارهای خانه نمی رود
لباس های پسرم خاکی شده
دارد روز به روز به تو شبیه تر می شود
***
خیلی وقت است
شبها که به خواب می رود
دستمالی بر می دارم
رد نگاهش را...
پای یخچال
لابه لای شبکه های تلویزیون
روی چهارپایه ای که قدش را بلند می کند
باید غبار از چشمایش بگیرم
چیزی که بعد از این همه سال
هرگز در چشم های کاغذی تو ندیده ام
***
پسرم خسته است
از جستجو های شبانه ام
و از همه چیز که باید شبیه تو باشد
"شبها مثل روحی سر گردان
در خانه راه می روم
آماده بزرگترین نبردهای جهان
با هرچه مرا به یاد تو نیندازد"
می گوید کاش جنگ با پدر از این خانه رفته بود
***
به پسرم نگاه می کنم
چگونه می شود با این همه غبار صلح کرد