ده روز هم که شعر ننویسی ، صد روز هم بشود... یادم باشد دارم اینها را از همان پنج شنبه ی آخر حساب می کنم . چراغ های کمربندی را هم که گم کرده باشی... دورتر می شوم . صدایم را می شنوی ؟ دارم بلند مشت می زنم که از دیوار اتاقم مارمولکها بیرون بزنند . به یک عمر خواب طولانی راضی ام . همین طولانی بودنش فرصت کافی برای برگشتن دارد .