سه، دو...
می خواستم بگویم دور و برم پر از قمر های مصنوعی است یا هنوز دستم به ماه نمی رسد. اما سر که بالا می گیرم چند ساختمان نیمه کاره می بینم با چیز هایی دیگر. فکر می کنم سرم وزن ندارد.فقط ساختمان ها دارند تا این نزدیکی ها پایین می آیند. اتفاقا پام رسیده به یک جسم تاول زده. گفتم که ،سرم وزن ندارد. تاول هایش را از تماس پاهام حس کردم .قمر های مصنوعی دور می شوند.آنقدر دور که خبرهایشان هم دیگر نمی رسد.جسم تاول زده کمی چشمم را اذیت می کند ولی انگار حواس آدم زود عادت می کند.ساختمان ها دارند نزدیک تر می شوند .می ترسم.
سعی میکنم به انگشت پاهام نگاه کنم.جسم تاول زده با تمام بی خبری اش هیچ شباهتی به قمرهای مصنوعی ندارد.سرم یک جوری شده. چقدر دلم می خواست تاول هاش را از نزدیک لمس می کردم .به خطای باصره شبیه نبودند.بالای سرم ساختمان ها همین طور رشد می کنند. از مجرای بینی یا از دهانم چیزی دارد می ریزد این دور و بر.سرم را می اندازم پایین. به تاول هاش نگاه می کنم.
آنجا، ساختمان ها زیر دست هام را می گیرند. حالا سرم وزن دارد . قیرگونی از کف پام فرار می کند.
چقدرگذشته!جسم تاول زده لاغر و رنگ پریده شده. اما تاول هاش هنوز معلومند.دور و برم پر از قمر های مصنوعی است. خبر هاشان هم زودِ زود به دستم می رسد.
.... پس نگو که رویای دور از دست رس خوش نیست قبول ندارم....