با دست هام نمی توانم دوست داشته باشم ، شعر بنویسم. دستم بند تجربه ای است. بند دومی که از متن فراتر می رود. آن وقت ها تمام تهران -مشهد چراغ های سرگرم کننده ای بود. صحن آقا هیجان آدم های داستان های خودم که می دانم. تهران مشهد قدش اندازه قطار بلند بود ، درون دنیای شعر ها هیچ کس نیست. ایستگاه ورامین آرمانشهری است که با تکان دست اولین کودک هنوز گس بود.من از قدمگاه می آیم . کفش هایم را آقا برده تا کنار قدمهای خودش برایم امضا بگیرد. حالا منتظر بابانوئلم که یک جفت صندل برایم بیاورد. به جایش بلیط پیش فروش هم قبول است. آقا با امضا تمام قطار را دوید. راه کمی نبود.