تاریخی:
خدا گاهی که زیاد خواب بمانم خواب می بیند. کی به زور می خواست خودش را توی داستان جاکنم. کی نام کسی است که دیگر سوالی نداشت.چیزی بین من و چیزی سایه انداخته و اینجا را تاریک کرده تا خوابش را بهتر برایت تعریف کنم. چقدر همه چیز به نفع خدایی است که خواب دید برای دختری که سادگی اش را فرامو ش می کرد تا صاف تر از این حرف ها به نظر بیاید.فکر می کرد باید شبیه ماه شود که از زمین سوراخ هایش بیشترجوش های بلوغند که جای کندنشان قرن هاست روی صورتش باقی مانده.سایه می گوید از من رد شدی، اینجای داستانت روشن شد. خدا خودش را هل نمی دهد توی داستان تا بقیه ی ماجرا را زوتر بنویسم.صبرش زیاد است. قصه ی دنیا دارد تکراری می شود....دو رکعت نماز واجب،از خواب بیدارش میکند. خدا از همه بیشتر مسلمانی رامی داند.سایه وسایه روشن، دوتایی نشسته اند و گوش می کنند. مثل ماه گرفتگی و کسی که فقط اندازه ی یک نفر بود.
عریضه ی بی تاریخ:
یک سال می تواند کبیسه باشد .می تواند قمری باشد.می تواند..اما هرچه هست چرخشش سرگیجه آور نیست. حالا هرچقدر می گذرد من بیشتر فکر می کنم که از تقویم خدا_که هی دارد خطش می زند_بیرون زده ام و برای برگرداندم از نیزه های سر تیز استفاده می کند. مثل برگرداندن یک تکه گوشت به بشقاب.بیرون از تقویم خدا هیچ تقویم دیگری نیست. بیرون از آنجا هیچ فصلی هم نیست. حتی هیچ عدمی...اما داخل تقویم رنگارنگ است. مثل سفره ای که یک تکه غذا از آن بیرون نیفتاده باشد.و اتفاقاتش از امسال تا سال دیگر چقدر.....مرا محکوم نکنید.بیرون تقویم یا درون آن از هیچ رنگی انتقام نمی گیرم.شاید یک روز بلد شدم.شاید هم پیش از آن که یاد بگیرم چرخش دنیا سرگیجه آور شود. حتی هیچ نیزه ای دیگر مرا به تقویم نکشد.و خط بخورم.یک سال می تواند قمری ،شمسی، یا کبیسه باشد. حکم به خورشید بخورد یا ماه محکوومم نکنید.