بگذار زمستان خوابهای خودش را ببیند . خرسهای خودش را . و اصلن به اینکه استخوان یک خرس ممکن است راه گلوی کسی را بسته باشد فکر نکند . استخوان یک خرس که هیچ بهاری حتی سر ظهر بیدارش نمی کند . و می تواند تا شب بخوابد . و شب که خوابم برد به خوابش بروم و دوباره راه گلوم را . دارم خفه می شوم . سراشیبی قبر به من نزدیکتر است . به انسانهای بدوی غار نزدیکتر بود . غار لاسکو . غار آجانتا . کاش لااقل می شد به جای درمانهای روشنفکرانه ، باغ وحش رفت و در آغوش گرم یک خرس خوابید . نفسم سخت بالا می آید . اما مردن در زمستان کثیف است . خیس است . برای همین هم تا حالا گریه ام نگرفته .