با گالیله موافقم . دنیا ثبات ندارد .

 

 

 

 

 

 

مثل انتقام های قبیله یی . مثل دختری که از ته کودکیش یک پنج سالگی را خوب به یاد می آورد . بنگر . از حکمت خدا همین مانده و ماسیده روی درد های پی در پی . مثل تو از قهر خدا می ترسم . می خواهم کور از دنیا بروم . خدای قهار بماند برای عذاب همیشگی . تا می توانم سر روی زانو هاش می گذارم و نمی دانم من هم بزرگ شدم و چسبیده به رگ گردنم و خیلی حکیم است .

 

 

بگذار زمستان خوابهای خودش را ببیند . خرسهای خودش را . و اصلن به اینکه استخوان یک خرس ممکن است راه گلوی کسی را بسته باشد فکر نکند . استخوان یک خرس که هیچ بهاری حتی سر ظهر بیدارش نمی کند . و می تواند تا شب بخوابد . و شب که خوابم برد به خوابش بروم و دوباره راه گلوم را . دارم خفه می شوم . سراشیبی قبر به من نزدیکتر است . به انسانهای بدوی غار نزدیکتر بود . غار لاسکو . غار آجانتا . کاش لااقل می شد به جای درمانهای روشنفکرانه ، باغ وحش رفت و در آغوش گرم یک خرس خوابید . نفسم سخت بالا می آید . اما مردن در زمستان کثیف است . خیس است . برای همین هم تا حالا گریه ام نگرفته .    

 

 
 
 من بيت هاي کهنه را بو مي کشم تا زن 
 در يک رديف خسته و مطرود و تنها زن
 ـ را مي نشانم، باز دارد سخت مي خندد
 يا اينکه مي گريد،نمي دانم خدايا ،زن
 گفتند يا وسواس دارد يا جنون درد
 دردي که پنهان مي کند در خنده اما، زن
 پيداست دردش، درد مي گردد به دنبالش
 وقتي که در پستوي تنهايي غزل را زن
 هي رج به رج مي بافد و هي باز..مي..ميرد
 مي میرد و از نو غزل مي بافد اينجا زن
 پايان يک ترديد ،يک وسواس، يک سازش
 ختم غزل، پايان بازي، تا که حالا زن
 باور کند اندازه ي يک برگ از تقويم
 دنيا نمي خواهد بسازد با دلش، با زن
 من شاعرم از درد هاي زن غزل گفتم
 اما ببین من توي شعرم مرده ام يا زن؟