با گالیله موافقم . دنیا ثبات ندارد .
مثل انتقام های قبیله یی . مثل دختری که از ته کودکیش یک پنج سالگی را خوب به یاد می آورد . بنگر . از حکمت خدا همین مانده و ماسیده روی درد های پی در پی . مثل تو از قهر خدا می ترسم . می خواهم کور از دنیا بروم . خدای قهار بماند برای عذاب همیشگی . تا می توانم سر روی زانو هاش می گذارم و نمی دانم من هم بزرگ شدم و چسبیده به رگ گردنم و خیلی حکیم است .
بگذار زمستان خوابهای خودش را ببیند . خرسهای خودش را . و اصلن به اینکه استخوان یک خرس ممکن است راه گلوی کسی را بسته باشد فکر نکند . استخوان یک خرس که هیچ بهاری حتی سر ظهر بیدارش نمی کند . و می تواند تا شب بخوابد . و شب که خوابم برد به خوابش بروم و دوباره راه گلوم را . دارم خفه می شوم . سراشیبی قبر به من نزدیکتر است . به انسانهای بدوی غار نزدیکتر بود . غار لاسکو . غار آجانتا . کاش لااقل می شد به جای درمانهای روشنفکرانه ، باغ وحش رفت و در آغوش گرم یک خرس خوابید . نفسم سخت بالا می آید . اما مردن در زمستان کثیف است . خیس است . برای همین هم تا حالا گریه ام نگرفته .