گریمون هیچ، خندمون هیچ، باخته و برنده مون هیچ، تنها آغوش تو مونده، غیر ازاون هیچ،ای دریغ از تو...  

  

 

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

 در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام(غلامرضا شکوهی)

 

این دو شعر را در سایت چوک بخوانید

 

 و  شعر:

 

 

باور نمی کنی چنان گم شده ام

که با هر جستجو

بیش از پیش بر باد می روم

می دانم

جز عادت های کویری ات

جهان

لحاف چهل تکه ای است

که بر اندام من کشیده نمی شود

 

با این حال

نبودت به من آموخت

که رخت جنگ را در آورم

حالا، با همه چیز بیگانه ام

در ذهنم هزاران انقلاب آنارشیستی  رخ می دهد

و با این وجود

 هر صبح

به شاگردان کوچکم لبخند می زنم

و مجسمه هایی با لبخند های بزرگتر برایشان می سازم

 

من، غرور شهری بمباران شده ام

که بی تفاوت و ساکت

حامیان آزادیخواهش را برانداز می کند

احمقانه است عشق به شهری بمباران شده

بی سرانجام است

دنبال زنی بگردی که سال ها است

با اندک هوای زیر آوار همخوابگی دارد

وتنش هوایی است

شعر هایش هوایی است

فکرش هوایی است

و تو را هم هوایی خواهد کرد

 

در شهر دنبالم نگرد

تهران من

این روزها

پایتخت غمگینی است

که ساعت ها کنارم راه می رود

 ما حرف های مشترک زیادی داریم

هردو شورشی های سرکوب شده

هردو سرکوب شده های بی شورشیم

 هردو به لرزش های پیاپیمان عادت کرده ایم

و می دانیم یک روز که ما نیستیم

همه چیز بهتر خواهد شد

ما به کافه های شلوغ می رویم

او می داند خسته ام

اما قهوه نمی نوشیم

 تا هیچ فالگیری رقص معشوقه هایت را

بر فنجانم نبیند

فقط تهران می داند

تو دیگر محبوب من نیستی

 

نترس

این روزها چنان در خودم فرو رفته ام

که قلاب هیچ ماهیگیری

بیرونم نخواهد کشید

نه، درکافه های شلوغ نه

من در شلوغی خودم گم شده ام

بگذار همه فکر کنند اتفاقی نیفتاده

کسی این جسم سنگین را

که چون تابلویی عتیقه همه جا بر دوش می کشم

نمی بیند

 

به مرگ فکر  نمی کنم

به رفتن با قطار، هواپیما، اتوبوس فکر نمی کنم

باید با دوستانم در خیابان های زیادی راه بروم

حواسم را از تو پرت کنم

بخندم

بخوابم

درجاهای دیگری با آدم های دیگری بنشینم

باید به خودم سخت بگیرم

همیشه ماندن سخت ترین راه است

 

تهران خسته ام می گوید

کاش در رجعتی تاریخی

چشم های ما را از کاسه درمی آوردند

چیز دیگری برای تماشا نمانده است

 

 

  و شعری دیگر:

 

 

 

 

جهان باریکه نوری است

که به شلوغی یک کافه

خلوتی یک کتابخانه

رخوت اتاق خواب

و لوندی یک میهمانی شبانه بتابد

 

گم شدن از کدام نقطه آغاز شد

سوال مهمی است

و یا روزهای شیرینی که نمی آیند...؟

 

 

می دانی اگر نفهمم ذهن تو

از کدام باریکه به اتاقم سرک می کشد

راهش نخواهم داد

 

آبا بوی زلف یار را می توان پنهان کرد

این سوال مهمی است

باید چیز مهمی وجود داشته  باشد

که روزها به تاریخ تبدیل شوند

و الا من می دانم روسپی ها

تنشان بوی تند عرق می دهد

که پنهان کردنی هم نیست

 

اگر تمام درها باز شود

راهم را پیدا خواهم کرد

و تا همه درها باز است

دیگر نقطه ای برای آغاز گم شدن وجود ندارد

و این نکته آنقدر ظریف است

که مقرنس سر در بناهای

                                کرمان

                                کاشان

                                یزد...

اما یار می تواند آنقدر ها هم دور نباشد

و با مترو هر روز از کرج به تهران بیاید

با هم از سر در محل کار وارد شوید

هم قد و هم دوش

در آسانسور محل کار

یک معاشقه کوتاه داشته باشید

و تمام روز با لبخند تصنعی از کنار هم بگذرید

یار می تواند عطر های گرانقیمت هم بزند

و سرش توی حساب و کتاب ...

اما هرچه هست، یار

فقط می تواند زن باشد

و نامش از میان نام تمام زن های سرزمین من...

مریم، زینب، طاهره

و یا هر اسم تصادفی دیگر...

 

نه می فهمم

گاهی گذر تنگناها چنان سخت است

که پاهای مردانه یک مرد هم بلغزد

اما کسی که پایش می لغزد حتما باید یک مرد باشد

و الا یک جای این جریان می لنگد و زنی که پایش بلنگد

روسپی است

 

گم شدن از کجا آغاز شد

آیا اولین باریکه نور که بر کسی تابید

نور ماه بود یا

نه به ماه بند نمی کنم که قمر در ادبیات شرعی تو "مرد" است

و خورشید

سکه ای نجیب، سازگار و بخشنده

 که به تمام درزهای عمیق زندگی ات بتابد

 

مرا ببخش

 زیرادر قبیله ما

اولین زنی که به دنیا آمد گم شد

و بعد تمام زنان با تصورات گم شده به دنیا آمدند

اینجا هیچ زنی یار نیست

ما حتی به لیلا مشکوکیم

و اگر یک روز نجات یافتیم

حتما پول های مان را آنقدر روی هم می گذاریم

که از قد یار هم بلند تر شود

و آن وقت حتما بوی عرق را

با یک حمام ساده پاک می کنیم

و همدوش مردانمان

از سردر های بلند می گذریم

 

 

 


 

اشتباه نکن، آن نه، اين شعر عاشقانه است ، رفيق من!

 

این:

 

نشسته ام به تماشا!

عشق را محدوده اي نسيت

و اين مخمور تلخ را

اين بزم طربناك را...

 

بگو

در كدام فعل در گيرت كنم

كه صرف بيهوده زمان را...

محدوده اي نيست

هر چند دست هاي من

هر روز

از جدال با نام تو آغاز می شود

كه اين خاصيت بيهودگي است

 

محبوب من!

در كجاي جهان آواز سر داده اي

كه اينگونه موهايم به پرواز درآمده است

من بر كدام قله ايستاده ام

كه تا اين حد، پيروزمندانه دوستت دارم

انگار هيچ گاه از كنارم نرفته اي

 

كجا بجويمت

وقتي از پشت درها

تنها صداي قيژ قيژ هم آغوشي مي آيد

كدام را معشوقه ات خواهد گشود

در آشفتگي كدام مو گم شوم

كه بوي تو را بيابم

بگو اين چه نشانه اي است

وقتي تمام درها به بوي تو باز مي شوند

 

مي داني!

اين روزها مدام

به روايت هاي كوچكي از عشق دل مي بندم

تا در كلان تو گم شوم

شادم

كه در اين مرزهاي نامحدود

دستم را رها كردي

مي رقصم و دامنم هر بار

به خاري از خاطره ات مي گيرد و

دگرگونم مي كند

با اين حال

همين كه عشق

به حفاري تمدني كهنه در من رسيده

و دريافته ام

كه سرمنشاء اندوهم

جايي فراتراز نطفه شكل گرفته

بس است تا

جنون تو را به رسميت بشناسم

و از اين كوشش بي سرانجام

براي فراموش كردنت

دست بردارم

كه اين ملال ستودني

پيش از تو نيز سال ها

در سينه ام مي زيسته

و بي هيچ دعوتي هم خانه من است

 

.........................................................

 

و شعري ديگر:

 

نمي توانم عاشقت باشم

بي آنكه بارها

از خطوط ستبر سينه ات

منع شوم

 

نمي توانم آرام كنارت بنشينم

وقتي هيچ گاه

به جنبشي انقلابي

عليه زنانگي ام

دست نمي زني

 

مهربان من!

پيش از تو چيزهاي زيادي از مرگ مي دانستم

چيزهاي زيادي ار عشق...

با اين حال

نمي توانم باور كنم

كسي آرام بيايد

آرام كنارم بنشيند

آرام ديوانه ام كند

وقتي به هيچ آرامشي عادت نخواهم كرد

گرچه مي دانم

تو ديوانگي را، در جايي ديگر

بيرون از جغرافياي شعر آموخته اي

و همچون مردان هم قبيله ام

اندوه كودكانه ام را

از بلوغ چشمانم

در مي يابي

 

كنار من راه بيا!

شايد با دستانت كنار نيايم

اما، بگذار

حدود سرزمين هايمان را فراموش كنيم

بگذار عادت هاي مان با هم بجنگند

افكاريمان يكديگر را فتح كنند

و خدايان درونمان به جان هم بيفتند

فقط گاهي مرا

با قطار خاطراتم تنها بگذار

برايم دست تكان نده

و در هيچ ايستگاهي منتظرم نباش

من دوباره بر مي گردم

اگرچه شايد تا مدت ها

تقويم ها را به جا نياورم

و تو را...

با من راه بيا!

 

متاسفانه دنیا رابطه عجیبی با جبر دارد اگرچه هنوز معتقدم حرف که می زنی مختار می شوم که ببوسمت و در جبری حیرت آور سکوت می کنم تا به اختیار خود بروی و اینگونه من " زهره" تو را به جهان اضافه می کنم به باقی روز های باقی مانده از جهان...

 

معشوق ثانی!

اگرچه همه عمر فرصت نداشنم

اما شاید می شد

همین چند النگوی حلبی را

به حلقه های مفقوده جهان تشبیه کرد

آنگاه دستهای من

در شعر های او گم نمی شدند

 

اندوهگینم!

از زن که همچنان زیباست

و حتی

موهای مردانه اش مرا به شک نمی اندازد

به زودی مرگ آستانه صبرم خواهد شد

و از پشت میز تحریرم

غیبت کوتاهی خواهم کرد

آنقدر کوتاه

که هزاران شعر بی حضور من نوشته شوند

ومعشوقه جوان او

برایش هفت پسر بزاید

که همگی شاعر شوند

وبتوانند حلقه های مفقوده جهان را

به دست های گم شده کسی بیاندازند

 

حواست به من هست!

زن، همچنان مرا نمی فهمد

نمی فهمد میرزا

النگوهای حلبی ام را

در ازای چند ورد کوچک

برمی دارد

و اینگونه حلقه های مفقوده جهان

از دست های من بیرون می آیند

 

"احضار کردم، بیقرار کردم

قلب و روح و جان و دل او را

به محبت و هوس و وسوسه خودم

تا نیاید آرام و قرار نگیرد"

تکرار می کنم

احضار کردم، بیقرار کردم...

 

 

مرا ببخش اگر از تو خرده می گیرم/ که از تو خسته نبودم من از خودم سیرم "جمال عاملی"

 

سلام بعد از مدت ها...

 

 و شعر...

 

 

آدم ها

در کوچه و خیابان

طوری که مثلا پیدا نیست

به هم نگاه می کنند

لعنت به چشم های منتظر!

 تو را باید همیشه

         با لب های پر رنگ

         در خیابان دنبال کرد!

 

من زنی را دوست داشتم  

که در تقویم چشم هایش

روزی وجود نداشت

                          و سیاه بخت بود!

و عاشق مردانی می شد

که نامشان روی خیابان های شهر است

و از هر کدام

کودکی به دنیا می آورد

  

حالا می دانم جز باد، کسی

مسئول پریشانی موهایم نیست

                 و تو را تنها باید نوشت

و اگر چشم هایم را روی هم می گذاشتم

دیگر منتظر نبودند

                    و لبهایم را اگر...

 

هر خبری که می نویسم

هر جریده ای که منتشر می شود

مطابق است با تاریخ روزهای نبودنت

این روزها کجایی

که گردن باد را بفشاری

مبادا پریشانم کند!

 

اصلا برایم خبر آورده اند

که شیخ تان با مریدان فراوان می آید

اینها چه می دانند

که مریدان شیخ ما

                  بادهای هرزه جهان اند

و زنی را که دوست داشتم

در هر بهار بارور می کنند

 

فقط دعوتم کن

                       و نیا!

قول می دهم

آنقدر خوب بمیرم

که بادها به احترامم بایستند

مریدان به احترامم فراموشت کنند

آدم ها به احترامم نگاه به هم نیاندازند

و تو

سنگ های کفشت را خالی کنی

                                و بوسه ای برایم بفرستی...

 

 

 

 

تقدیم به 4 مرداد. تا همیشه ...




حتما تا به  حال عشق مرده است

نه رهگذری که آوازی...

نه پاییز...

که رد پای شاعری پیدا شود

من هم که تمام روز زیر این پتوی زبر خوابیده بودم

بیخود زور نزن

هیچ کس به من شک نخواهد کرد

***

یکی بالای سرم ایستاده

 اسمم را می خواند

تکانم می دهد

زود باش بیدارم کن

تکانم بده لعنتی

این بار شوخی نیست

سنگ آخر را هم دارند می گذارند

***

 این همه شادی و اشک ندارد مادر!

از بهشت که برنمی گردم

دخترت از مرز آن دنیا برگشته است

اما نه آنقدر نزدیک که بفهمد

عزراییل همان مردی است

                           که داس دارد یا نه؟

***

احمق نیستم

من صدای پای تو را از میان هزاران جفت کفش هم

تشخیص می دهم

پیش از آنکه سرم به این سنگ لعنتی  بخورد

پیش از شنیدن آن هفت قدم، تو رفته بودی

با آن کفش های نمره 45

آرام و با طمانینه

همانگونه که همه را مجذوب می کنی 




 

 

                          "بهتر آنکه از یاد ببری و لبخند بزنی تا به یاد آری و غمگین گردی"

و هنوز هم" با گالیله موافقم، دنیا ثبات ندارد "

 

"سال نو مبارک"

 

و شعر:

 

 اگر می شد هر زمان که خواستی

فقط کمی از دنیایت را

در چمدانی بریزی و

با خود بروی

نیازی نبود

هر سال بهار بیاید

و با آن همه ریخت و پاش

خودش را جا بدهد در چمدان مسافرتی

 

از این فروردین منقلب شده بیزارم

از تمام آن دگرگونی ها

که در من انتظار می کشی

و از زمین

که اگر نمی چرخید

یک روز با تو نمی ماندم

 

ترجیح می دادم شاهد احتضار باشم

ترجیح می دهم زمین

پیرزنی باشد

که دیگر نمی تواند به زایش فکر کند و ...

 

اصلا

کسی چه می داند

شاید در یک بهار

دنیای من

با دردی که شانه های تو را هم می لرزاند

ناگهان سر زا

برود

 

 

 

خدایی که با تو از این خانه بیرون نمی رفت

گاهی کنارم

نزدیک رگ های برآمده ی گلویم

می نشست و چای می نشست و من الهه ای که می نشست

تو فکر می کنی که در نبرد خدایان

پیروزی

همیشه با خدای باران است

بارانی ات را می پوشی و

از من فاصله می گیری

اندازه ی یک دست

مرا می بری زیر بارانی زن

منظورم بارانی خودم بود

خاکستری - 49500 تومان - بعد از ظهر

پاساژ کویتی ها - سال 88 شمسی زیر ابر

  

                                                                                  برای ماه بنی هاشم

  

زمین من جاذبه ای نداشت

اما به زمین افتادی

ستاره ها فرزندان سوخته ی تو هستند

که هنوز هم تشنه و خاک آلود

در سیاه چادرها

می سوزند

از آسمانها آمده بودی آب بیاوری

به زمین افتادی

هرشب

 از حوض خانه یک مشت ماه برمی دارم

بی آنکه سیراب باشد

  

 

 

 

زخم هایم سطحی شده اند

درد نمی کنند

کاردهای جهیزیه ام نمی فهمند

این دست های یک زن روشنفکر است که ساعت ها

برای همسرش فلسفه می بافد و هر بار

پیش از خوردن قرص های آرام بخش

مثل نور در لیوان آب می شکند

***

مادرم سعی دارد

نقص بزرگ دخترش را

طبیعی جلوه دهد

اصرار دارد

زبان چاقو ها را

به من بیاموزد

و نمی داند

آنقدر زبان اشیا را خوب می دانم

که با یک اشاره

کفش هایم مرا به جهانهای ناگزیر می برند

و چاقو ها

به آشپزخانه بر می گردانند

 ***

متهم به بی حواسی ام

چشمانم را لای کتابها جا می گذارم

دستانم را به دور کودکی، آن سوی دنیا

و قلبم را

که هیچ وقت نمی دانستم

با کفشهایم کجا رفته است

 

 

 

شعر اول

 

 

 صدایم می کنی

         پیامبر کوچک

فکر می کنی

مدام تو را نصیحت می کنم

و خیلی اتوکشیده ،دوستت دارم

گاهی

عصا قورت داده ترین زن دنیا

اژدهایی می شود

که تو را می بلعد و

دوباره آرام می گیرد

و حتم داری که در این آرامش

        معجزه ای رخ داده است

***

از این همه مجادله خسته ام

دلشوره دارم

مدت هاست از ترس ، پیامبر کوچکی را

تنها ،در رودهای تنم

رها کرده ام

 

                         -----------------------------------------------------------

 

شعر دوم

 

دستانم را قاب گرفته ام

دور نگاهی که از در گذشت و

                روی طاقچه خاک می گیرد

مدت هاست دست و دلم به کارهای خانه نمی رود

لباس های پسرم خاکی شده

دارد روز به روز به تو شبیه تر می شود

***

خیلی وقت است

شبها که به خواب می رود

دستمالی بر می دارم

رد نگاهش را...

پای یخچال

لابه لای شبکه های تلویزیون

روی چهارپایه ای که قدش را بلند می کند

باید غبار از چشمایش بگیرم

چیزی که بعد از این همه سال

هرگز در چشم های کاغذی تو ندیده ام

***

پسرم خسته است

از جستجو های شبانه ام

و از همه چیز که باید شبیه تو باشد

                  "شبها مثل روحی سر گردان

                   در خانه راه می روم

                   آماده بزرگترین نبردهای جهان

                   با هرچه مرا به یاد تو نیندازد"

می گوید کاش جنگ با پدر از این خانه رفته بود

***

به پسرم نگاه می کنم

چگونه می شود با این همه غبار صلح کرد

 

 

 

 

 

 

گفته بودی خیانت خواهی کرد

       " به تمام ساعتهای شبیه من

             24 زن ، خیره خواهی شد "

دستم را می گیرم و

       از مقابلت رد می شوم

زمین می خورم

خودم را کول می کنم و

همچنان به من که از مقابلت رد می شوم

         ـ قدری سراب و چند ماهی و حتی ماه در آب ـ

ما می خواستیم یکشنبه ساعت 5 بعد از ظهر

                دنیا را عوض کنیم

به هر حال موضوع مهمی بود و

        بیشتر از یک نگاه

وقت نداشتیم

به ناچار

قدری آب حیات خوردیم و چشمهایمان را بازتر کردیم

 

 

 

 

 

دقیق تر از آن هستی که فکر می کردم
تو را به شهرداری می برم
 از آنجا به میدانهای شهر


×××


ساعت مچی ام را
             ـ دستم ـ
از روی دایره ی دیواری چشمهایت
             ـ منظورم دستت بود ـ
تنظیم خواهم کرد


×××


زن خودش را در رودخانه دید

     خودش     را      که      داشت     آب     می برد 

 

×××


حوصله ام سر رفته
و از عشق
همین قدر که حوصله ام سر نرود
                  برایم کافی است

 

 

 

 

هشدار می دهم !

جهان را از دست خواهی داد

      فکر سفر به سرزمین های دور را

      با چمدانی پر از کتاب های شعرت

 ***

کاغذ ساندویچ نهارت را باز کن

آخرین برگِ اطلسِ گیتاشناسی را

خیلی وقت است روزنامه نمی خوانی

           شعر نمی نویسی

و از اوضاع هر دو جهان بی خبریم

خیلی وقت است زباله های خشک نداریم

***

ایران کوچکم را روی نقشه پیدا کن !

         ـ سر در آب و پا در آب و سخت بی دل ـ

چند همسایه از این هیچ را به آن هیچ اضافه کن

                    از غرب تا شرق دور

نه نمی گذارم از این دور تر شوی

فقط اندازه ای که بشود با مقداری از جغرافیای زمین

                  صورتکی درست کرد و

باقی دنیا را مچاله کن

راه های شمال و جنوبش را

حتی مناطق حفاظت شده اش را هم خوب مچاله کن

حالا از پشت صورتک

با این جهان بینیِ جدید

جای خالی پرونده های اداری ات را

از نام من پر کن

با فکر دنیای من به خانه بیا

با من حرف بزن و بغضم که شکست

نام مرا روی تمام رود های جهان بگذار

 ***

حدس می زنم اما

به زودی

روی همان چمدان کتابهایت

از رودهای نقشه ام خواهی گذشت

 

 

 

 

 

 

 

 

سر می گذارد این شعر

روی تخیل مخاطبانش

شاید پیدایت کنند

جایی از کلماتم

و یا در شعرهای بعدی شان

تا همیشه ردیف اول تریبون های شعر خوانی شان بنشینم

در سطری پیدایت کنم

با خود به خانه بیاورم

به مادرم که هیچ

به این رفت و آمد ها

خوش بین نبوده نشانت بدم

 

وقتی که هیچ جا نیستی

حتی در علم الاساطیر کهنه پدرم

که نامت را روی دیوار غار تنهایی ام

روی سطر های شعرم

مثل شکار انسان اولیه تصویر کنم

وبعد سر نیزه های غرورم را در تن کلمات فرو کنم

شاید بار دیگر که دیدمت شبیه

انسان اولیه

یاد گرفته باشم

چگونه با شکوه

به دامت بیندازم

وقتی که هیچ جا نیستی

حتی در کنارم که همیشه راه می روی

در خیابانی دراز که هر روز از آن می گذرم

و دیگر اتفاقی کوچکم بدون معجزه ای در آن

وبی سیاست تر از آنم که با تو حرف های بزرگ بزنم

و تو را نایاب تر از آزادی

از حقیقت بدانم

من تنها عدالت دست هایت را می فهمم

وقتی میان ما نه اندازه ی خیابان آزادی

که قد جوی کوچکی فاصله نباشد

و باز تو نباشی

این شعر سر به شانه ی مخاطبانش گذاشته

بر تخیلی خیالی

حتی به نقد کشیده نمی شوی

وقتی که هیچ جا نیستی

 

                       

 

 ای پادشاه عاشقان چون من منافق دیده ای

با زندگانت زنده ام ، با مردگانت مرده ام

 

 

 

هم خانواده های عشق

معشوقه های تو

تو نیز

من هم

که هنوز درگیر عاشقانه های توام

و لای کتاب های شعرت

ردی از معشوقه هایت

 تو

و خودم می گیرم

 

همه این ها را گفتم تا شاید هم خانواده شما شوم

با هم قدم بزنیم

در ستون تسلیت روزنامه

نام خانوادگی ات را زیر آگهی ترحیمم ببینم

 و حتی در آرامگاه خانوادگی شما دفن شوم

                                                      جناب عشق!

 

 پس محکومم نکن به منطق

 که حالا باید  جای "تو" ی این شعر

منٍ حافظ را به جمع کثیری از آدم ها نسبت می دادم

(منٍ اجتماعی اش)

و شاگردان کوچکم را از توهم عشق بیرون می آوردم

تا پی هیچ تویی نگردند

چطور به آنها بگویم

چه احمقانه رویاهامان بزرگ می شوند

و می نشینند در سطرهای اول این شعر

 

حالا با قواعد کتاب فارسی

من می توانم

هم خانواده شما باشم

 می توانیم در کاغذی

کنار هم پیر شویم

و با همین قواعد لعنتی

نسل های بعدی این واژه نیز

کنار همین بریده روزنامه

 

 

 

 

 

 

به من چه کوچه باغ شعر سهراب....

 

..................................

 

از اورشلیم تا غزه

صدای کودکی نمی آید

مریم نشسته است کف خیابان

مسیح تولدش را حرف می زند

آهای عیسی!

کودکان غزه چهره های ماندگار

 چندمین میلادت شدند؟

عکاسان حرفه ای

ژورنالیست های فداکار دموکراسی..

مریم!

تکه های پیراهنت

دهان این همه زخم را نمی بندد

می بینم! می بینم

کودکت درگهواره سخن نمی گوید

خیابان های غزه

گهواره ی بی ثباتی است

که مسیحت پا برهنه میانشان می گردد

گریه نکن مریم!

این همه مادر

 پای برهنه ی  کودکشان را پیدا نکردند

گریه کن!

این که بر صلیب است مسیح توست

آنکه صلیب سرخ می برد

تکه های برادر من است

 

گریه کن مریم!

این جمعه های تاریک

این سالهای میلادی طولانی

این انتظار کشنده

این غزه های پی در پی

قانا های ناگذیر

برادران من

این جمعه های نمی آید

گریه کن...

 

 

 

 

این شعر را در این جا بخوانید

 

 

 

 

با دست هام نمی توانم دوست داشته باشم ، شعر بنویسم. دستم بند تجربه ای است. بند دومی که از متن فراتر می رود. آن وقت ها تمام تهران -مشهد چراغ های سرگرم کننده ای بود. صحن آقا هیجان آدم های داستان های خودم که می دانم. تهران مشهد قدش اندازه قطار بلند بود ، درون دنیای شعر ها هیچ کس نیست. ایستگاه ورامین آرمانشهری است که با تکان دست اولین کودک هنوز گس بود.من از قدمگاه می آیم . کفش هایم را آقا برده تا کنار قدمهای خودش برایم امضا بگیرد. حالا منتظر بابانوئلم که یک جفت صندل برایم بیاورد. به جایش بلیط پیش فروش هم قبول است. آقا با امضا تمام قطار را دوید. راه کمی نبود.

 

 

 

 

 

 

 

 

درست مثل یک انتقال خون ساده

آفریقا را به تهران

درست مثل یک دروغ کوچک

آفریقای کمرنگ را خریده بودی با پلنگهای بزرگش

از کوچه یی که خانه ی ما آنجا بود

کوچه ی ما بود

چقدر دنیا کوچک شده است

برای اینکه ما را به هم برساند

 

 

 

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند

 

 

 

شاید از قوم بنی اسرائیل بهتر باشید

 می توانیم با هم یک سریال خانوادگی ببینیم و اشک بریزیم

می شود حتی با شما مباحثه نکرد و ادعای پیامبری نداشت

 شاید از خون بترسید

اما من به موازات رگ های تنم یک نیل گریسته ام 

و قبل از اینکه بخواهید از آن رد شوید

عصایم را قورت می دهم

و از همه تان انتقام می گیرم

مرده ام نمی تواند عصای دست کسی باشد

 

***

 

کنار شما می نشینم

باهم صحبت می کنیم

یک رود خشک اشک می ریزم

 بعد می خوابم و

از روی لحدم به سلامت رد می شوید

 

***

حالا می توانم عصای شکسته ی روزهای خوشبختی اش باشم

 

 

 

ازمن انتظار نداشته باش!

جوراب هایم را تا به تا نمی پوشم

جغدِ کورِ خانه ی مادر بزرگ را خشک نمی کنم

لای کتابم پروانه های راه راه پیدا نمی کنی

جارو به اتاق های مجاور اگر بزنم

             فکرت جای خوب نرود

کودکی ام نخ بادبادکی دارد

مهمان نخواهد آمد

بریز! تمام استکان های داغ را

طوری که گوش لحد های شکسته ی جد مادریم را

کر کند

بخند ! دنیای دور هیچ درخت گیلاسی سارا ندارد

چه فرقی می کند حالا ، دستهای پدر

چرخ دور گرد را سبک کرده باشند

یا دکان دار سر کوچه یک ریال به اعتبارش افزوده است

***

انتظارم را نکش!

من هنوز زیر بارانم

تو سر کوچه بی چتر می مانی

و حتما مادر را خواهی دید که بی سارا

زیر باران به فکرکشیدن گیس هاییست

که یادم رفت باخود بیاورم

 

 

 

 

 

 

ده روز هم که شعر ننویسی ، صد روز هم بشود... یادم باشد دارم اینها را از همان پنج شنبه ی آخر حساب می کنم . چراغ های کمربندی را هم که گم کرده باشی... دورتر می شوم . صدایم را می شنوی ؟ دارم بلند مشت می زنم که از دیوار اتاقم مارمولکها بیرون بزنند . به یک عمر خواب طولانی راضی ام . همین طولانی بودنش فرصت کافی برای برگشتن دارد . 

 

 

 

 

                بس که این روح به انکار خودش دم زد و رفت...

 

    • چیزهای زیادی برای گفتن دارم .
    • اندازه ی هر ماهی که می گذرد . دست پاچگی تقدیر برای بازی هاش به چشمم خنده دار می آید .
    • خلاصه خبرهای زیادی است. بچه های دانشکده ی محبوبم تحصن کرده اند . دیروز یک مرد خودش را روی ریل های مترو تکه تکه دیده است و من خونش را لخته لخته .
    •  مهمتر از اینها سر درد های تکراریم . عادت می کنی .
    • امشب از شهر بدم می آید. حتی از چراغ هاش که همیشه دور بود . فکر می کردم همین که بزرگ تر شوم .
    •  از شهر بدم می آید . کتاب های تازه . همین که پام برسد آن دنیا . همین که پام برسد .
    • از شهر بدم می آید . به دروغ . به دروغ . به دروغ . بنشینم وسط همین میدان عزیز ، کتاب هایم را بخورم .
    • به خدا از شهر بدم می آید . سعی کن آرامم کنی .
    • به شكل وحشتناكي بالا مي آورم. خيلي چيزها براي گفتن دارم . از خدا كه پنهان نيست .
    • تا صبح پاهام حتما آب مي آورد. از گذشته ام بيزار تر مي شوم . به وبلاگ خيلي دخترها سر مي زنم. پدرم قلبش كمي مي سوخت . دكتر نرفت . تو به اكو نياز داري.
    • سعي نكن .
    • اين خط ها نسخه ايست كه به پزشك قانوني شهر نمي رسد . توي باغچه دفنش كنيد . همين فردا .
    • من به خدا نياز دارم

 

 

 

دختر دو ماهگیِ زمین در چند روزگی اش آنقدر قد کشیده بود که می توانست از هرجای خواب من به راحتی سر شانه های هیتلر را بشمارد و حتی اگر خواست محکم توی سرش بکوبد . من خوابم برده بود . من خوابم می برد و هر بار که بیدار می شوم تصمیم می گیرم ایستاده بخوابم تا لااقل کنار ابوالهل بیاستم ، عکس بیندازم ، نشانت بدهم ببینی چقدر بزرگ شده ام . آنقدر که خواب ببینم و بغض نکنم . اگر خواب شبیه مرگ است و احتمال خواب دیدن ، مردگان را هم تهدید می کند مرا در گور های ایستاده ـ دخمه های قرون وسطی ـ خاک کنید . سعی می کنم زودِ زود کنار قدیسه های مرمرین به خوابت بیایم.

 

 

 

 

 

خيابان فوت نمي كرد.خيابان پشت ترافيك ساكت شده بود.كنار من نشسته بود و فوت مي كرد.مي خواهم بدهم روش اسم بگذارند.خيابان من،ديشب توي اتوبان راه مي رفت.چقدر حالش بد بود.صداش درنمي آمد.من فقط يك معجزه ي كوچك هستم كه در خياباني اتفاق افتاد .
كه آستين خياباني را مي كشيدم.حواس كسي نبود.مثلا ما با هم هيچ نسبتي نداريم.مي توانيد راحت باشيد و فكر كنيد دختري هر روز از خياباني دراز مي گذشت.

 

 

 

 

کمی نامه می نویسم مثلا برسد به دست تو که می خوانی . برسد به کلاغ ها که یکیش من بودم یکیش تویی که امروز قرار است با من راه بروی و عاشق طعم قهوه ای . یا اصلا برسد به دست یکی دیگر .مثلا به دست سیاره ی همسایه که انار خیس را خیلی دوست دارد . یا به دست تو که خیلی وقت ها کفش هامان با هم از غصه خالی می شد که چشم های سبزت و موهای روشنت را خیلی دوست دارم و گاهی وقت ها ناگهان غیبت می زند . یا خود تو که توی روز های روشن این نامه را می خوانی و فکر می کنی به همین چند شب پیش که برات لالایی خواندم . می توانی مخاطب نامه ام همین تو باشی که نوشتی آسمان زنی است تنها .حتی ساکن شهر قصه باشی و گاهی به اینجا سری بزنی .یا همزادم باشی از کنار باغ ارم این نامه را بخوانی و توی دلت بگویی سلام همزاد دیر یابم .اصلا از نسل حوا باشی و همه خیلی دیر بفهمند چقدر از نسل حوایی . حتی محبوبه ای باشی که همیشه درست شب ها عطرت بپیچد و این نامه را بلند بلند برای باغچه بخوانی .یادم آمد می توانی یکی دیگر هم باشی که از وقتی کسی نیست شب ها براش بلند بلند کتاب بخواند کمی حواست پرت شده و معلوم نیست چند خط از این نامه را جا می اندازد .  سلام! من خیابان های پر چاله ای می بینم . کمی که نیستم شاید توی چاله ای افتاده باشم که از طرح های تصویب شده یا نشده ی خداوند است . کمی که هستم  هم. من از صدای سوت خوشم می آید . دلم تنگ می شود ، دستم گاهی به آسمان می رسد ، گاهی نه . این نامه جای خالی ندارد . برسد به دست تو.

 

 

 

 

 

 

 

 

من امروز چقدر پرنده ام . ( یا کریم فقط اسم پرنده است ) . وسط خیابان راه می روم ، چیزی سرم نمی کنم . فقط می چسبم کف خیابان که صدا را خوب بشنوم . متروها خواص زمین را عوض کرده اند و آسفالت مجسمه ی سرخی است وقتی سه زن جیغ می زنند . من برای تمام آدم های زنده جان می دهم . خون پرنده خوش یمن است چون متاسفانه هما نیستم که روی شانه ی کسی بنشینم . شاید بخاری هیچ ماشینی به اندازه ی خیابان های امروز تهران گرم نبود و حدس میزنم تخم پرنده به رحم  هیچ زنی شبیه نباشد .                                                                                                 

 

 

 

 

 

هفت گیسم را به سرنوشتت گره بزنم

یا نه !

اصلا به ضریح خورشیدت ببندم

شاید زمین نگردد

بهار بماند

 

 

 

 

 

خوش به حال دختران جهانگرد

کویر جاذبه های فراوانی دارد

 می شود آنجا ستاره ها را رصد کرد

می شد من از ستاره ها  تو را

آنقدر بزرگ شده ام که پدر

        به فکر بلند کردن دیوار های خانه افتاده

ما چند سال نوری با هم فاصله داریم

و روزنامه هایی که به دستم می رسد چاپ سنگی است

       همین دیروز که خاک و سیمان گران شد

تو فکر می کنی دریا زده شده ام

و هی تخته پاره می فرستی که بر گردم

ببین هیچ دریایی نیست

اینجا فقط رودخانه های شوری ست

        که از چشمهام مزه کرده ام  

 

 

 

 

 

 

تاریخی:

 

خدا گاهی که زیاد خواب بمانم خواب می بیند. کی به زور می خواست خودش را توی داستان جاکنم. کی نام کسی است که دیگر سوالی نداشت.چیزی بین من و چیزی سایه انداخته و اینجا را تاریک کرده تا خوابش را بهتر برایت تعریف کنم. چقدر همه چیز به نفع خدایی است که خواب دید برای دختری که سادگی اش را فرامو ش می کرد تا صاف تر از این حرف ها به نظر بیاید.فکر می کرد باید شبیه ماه شود که از زمین سوراخ هایش بیشترجوش های بلوغند که جای کندنشان قرن هاست روی صورتش باقی مانده.سایه می گوید از من رد شدی، اینجای داستانت روشن شد. خدا خودش را هل نمی دهد توی داستان تا بقیه ی ماجرا را زوتر بنویسم.صبرش زیاد است. قصه ی دنیا دارد تکراری می شود....دو رکعت نماز واجب،از خواب بیدارش میکند. خدا از همه بیشتر مسلمانی رامی داند.سایه وسایه روشن، دوتایی نشسته اند و گوش می کنند. مثل ماه گرفتگی و کسی که فقط اندازه ی یک نفر بود.                                                                              

 

 

 

 عریضه ی بی تاریخ:

 

یک سال می تواند کبیسه باشد .می تواند قمری باشد.می تواند..اما هرچه هست چرخشش سرگیجه آور نیست. حالا هرچقدر می گذرد من بیشتر فکر می کنم که از تقویم خدا_که هی دارد خطش می زند_بیرون زده ام و برای برگرداندم از نیزه های سر تیز استفاده می کند. مثل برگرداندن یک تکه گوشت به بشقاب.بیرون از تقویم خدا هیچ تقویم دیگری نیست. بیرون از آنجا هیچ فصلی هم نیست. حتی هیچ عدمی...اما داخل تقویم رنگارنگ  است. مثل سفره ای که یک تکه غذا از آن بیرون نیفتاده باشد.و اتفاقاتش از امسال تا سال دیگر چقدر.....مرا محکوم نکنید.بیرون تقویم یا درون آن از هیچ رنگی انتقام نمی گیرم.شاید یک روز بلد شدم.شاید هم پیش از آن که یاد بگیرم چرخش دنیا سرگیجه آور شود. حتی هیچ نیزه ای دیگر مرا به تقویم نکشد.و خط بخورم.یک سال می تواند قمری ،شمسی، یا کبیسه باشد. حکم به خورشید بخورد یا ماه محکوومم نکنید.

 

 

 

 

 

 

 

با گالیله موافقم . دنیا ثبات ندارد .